بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

411

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

شربت شيرين دادى و بسيار هستند كه در ان حين غشى مىكنند از درد و مدتى چرك از ان رفتى و مريض صحت يافتى و ديگر ان مرض او را ظاهر نشدى مجربى ديگر را ديدم كه سپرز را بكچه داغ كردى و چرك بسيار از ان رفتى و صحت يافتى و طريق اين عمل چنان بود كه صباح چهارشنبه آخر ماه پيش از چيزى خوردن و سخن گفتن شكل را كه اينجا مكتوب مىشود بنام مريض و مادرش بر كاغذ سفيد بىمهره نويسند و آن را به‌پيچند و در قاشقى چوبين نو نهند و انگشتى آتش بر يك سر آن نهند و مريض را به پشت بازخوابانيده و دستهاى او را محكم گرفته پشت قاشق را بر محل كنار سپرز از شيب بر پهلوى او چنانچه محل ورم آن محسوسست بنهند يا بر روى پيراهن دعاى شفا مىخوانند و تا دير انگشت آهسته آهسته مىدمند چنان كه كنارهء طومار درگيرد و بآهستگى تمام آن بسوزد آن هنگام در شيب قاشق با وجود كه در پيراهن هيچ اثرى نشود در قاشق نيز حرارتى زياده پديد نيايد سپرز مريض و پوست محل بسوزد و آبله عظيم پديد آيد بامر اللّه تعالى و مريض اغلب در ان حين طاقت نياورد و اضطراب و غشى كند و آب بر روى او بايد زدن و او را به هوش آوردن و آن شكل اينست و به صورتى ديگر هم ديده شده و آن نيز همين عمل كند و مجرب‌ست و آن شكل ديگر اينست و بعضى ان دو دائره چنين نويسند و اللّه اعلم و بعضى گفته‌اند كه پوست بيخ كبر را در ترى به كار و نرم تيز تراشند همچو تراش تير كرى و آن را بر لته كنند و همچنان بر ورم سپرز ضماد كنند و و من در هرات ضعيفه را ديدم كه اين علاج ترك طبيبى به دو فرمود او هنوز تنقيه نكرده بود و مرض نو بود و چون دو سه روز اين ضماد بست بيك‌بار بادى در تمام بدن او پديد آمد و منتشر شد و از سر تا پاى برو آماسيد چنان كه پنداشتى باد در پوست او دميده‌اند و مريضه بدحال و دردمند شد و جمله اعضاى او درد و اعيا پيدا كرد و بر هر جا از تن او كه دست مىفشاردند و مىگرفتند آواز حركت باد و جل جل او مىآمد به طرف بالا ميل كرده چنان كه به حلق مىرسيد جشاى با آن برمىآمد و قراقر مىگرفت و بعد از ان شش ماه مسهلات مىدادند و رعايت مىكردند تا صحت يافت و ورم هم به آن فعل